نگاه

عكس: فرساد غفاريان

چه مى جويى
از وراى تن شيشه؟
بگو با كدام رنگين كمان
پيوند دارد
ذهن خاموش تو؟

چه مى شنود
ترانه موزون دلت
از پرندگان باغ روبه رو
كه يك به يك
تو را نظاره مى كنند؟

تماشاى خيال تو
.ميل سفر برد از يادم

شانه ام خانه دلت
پرواز بده
پرنده جانم را
.تا افق سردرگم عشق

عروس چاه

آمد به نخستین دِه
آنجا که خشک بود زمین
و تنها نوای زندگی
.بادهای گرم کویر بود

ده نشینان می رفتند
با زنی که
تا ابد به چاه
.شوی اش می دادند

زن روی چاه
خم شد
در آن سکوت پرمهیب
در آن سیاهی مطلق
بلند و رسا
:از سوی یک ده گفت
!« بله»
پرنده ای پرید
آن دورتر و
نوید عشق مرد شد
.برای عروس چاه

زن در آب شد
برهنه و خموش
آب بالا آمد
زن را در آغوش کشید
خشکسالی پَر کشید و
ده غرق شد
.در رقص مردمان

زن بیرون آمد
با پیمانه ای در دست
و بخشید آب را
چونان الهه ای سیراب
…بر بوراناچی رهگذر

صلح

دستانم را ببین
یکی سیاه
دیگری سفید.

ببین!
سیاه و سفید
قطب منفی و مثبت نیست.
تضاد تاریکی و روشنایی هم نیست.

سیاهی و سپیدی
چون شب و روز
تناسب تفاوت همگون من و ماست.

جلوتر بیا.
دستانت را به من بده.
بگذار دستهایمان
مؤطن خاک نمناک و تازه ای باشد
برای زایشی نو.

بگذار کبوترهای دل من و تو
بر بلندای آسمان این زمین
بر سر آدمیان
شاخه های جاودان زیتون ببارد.
و صدایمان
چون نوای هم کوکِ سازهای تار و بانجو
در سکوت شب
بی مرز بخواند
ترانه ای کودکانه را.

سه زن

کانون فرهنگی چوک  فروردین ماه ۹۶
نقاشی : سه زن در چشمه / پابلو پیکاسو

بیا
و ببین!
تصویر سه زن
در طول سه سال
در این دریاچه خانه کرده.

دوربینت را بیاور
و از این موجهای نگاه،
لحظه ای را
چون ماهی کوچک قرمزی
صید کن.

بیا
سکوت این سه زن را
گوش کن
و با نوای آرام فلوت
اُلفت مدام دوستی
را که چون نیلوفرهای آبی
تا عمق قلبها رخنه کرده
همراهی کن.

بیا بخند
بر این سه زن در آب
و به نام صدا کن
هر یک را
و امیدی باش
برای من
برای او
و برای ما
که رازها می ماند تا اَبد
در عمق دریاچه یاد.

بیا
بگو به هر سه ما
که کوچ
سُنت خوبان است
و هر پرستو
نامه ای است نرسیده
از مهاجری که
دانه هایی از دلش را
برای ما
کنار دریاچه
جا گذاشت.

www.chouk.ir/anjoman-shear/shear-sepid/13943-2017-03-15-09-45-   35.html 

Paris پاریس

 هفته نامه شهروند بی سی

http://shahrgon.com/fa/2017/04/05/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%84%DB%8C%D8%A7-

 

Ma belle charmeuse
enivrée et volage
porte chaque jour
sa robe grise
et recouvre ses lèvres de
pourpre chic et élégant.
Elle marche voluptueusement
dans les rues de la ville
et offre à chaque piéton
un recueil poétique.

Ma belle charmeuse
couche avec tous les hommes
et toutes les femmes
sans amour.
Elle les console
en leur racontant des histoires douces
qui ne sont souvent que menterie.

Ma belle charmeuse
est une vieille jeune femme
avec les rides profondes des siècles
baignée par les odeurs de parfum,
de pain et d’art.
Son premier baiser me révèle
l’amour vaincu d’une amante affranchie
et dont les lèvres ont
le goût amer d’un vin vieux.

افسونگر زیبای من،
پیمان گریز و
پیمانه ریز است.
او که هر روز
پیراهن خاکستریش را
می پوشد
و لبهایش را
دلبرانه
با رژ قرمزی
از بهترین مارکها می پوشاند
در خیابانهای شهر به راه می افتد
و به هر عابری
شاعرانه
کتابی هدیه می دهد.

افسونگر زیبای من،
با همه می خوابد
با همه زنان و مردان
بی آنکه عاشقشان باشد
و با قصه های شیرین دروغی
که برایشان می گوید
همه را می خواباند.

افسونگر زیبای من،
جوانی سالخورده است
تنیده در بوهای عطر و نان و هنر
و با چین و چروکهایی صد ساله.
اولین بوسه اش
راز می گشاید
از عشق ناکام من
به آزاد معشوقه ای  که
لبانش
طعم گس شراب کهنه می دهد.

بهار

هَزارها می خوانند
با هزاران امید
از پس هزاره زمان

بازها باز می گردند
با شکوهی بهاری
با خیال بازگویی رویاها

رودها می رویند
با خروش بدرود
بر آفت بی امان سرما

و
بهار می آید.

جمعه های متفکر ما

!جمعه های لعنتی

وقتی ایران بودم فکر می کردم همیشه جمعه ها چقدر دلگیر و طاقت فرساست. انگار این روز از روزهای دیگر هفته همیشه طولانی تر بود و زمان توی آن چفت می شد و نمی گذشت. هر طوری این جمعه را با خنده های صبح جمعه با شما، بهترین آبگوشت های خانگی و فیلم های عصر یا مهمانی های خانوادگی پُر می کردی هیچ فایده ای نداشت. سرد-چهره  جمعه از یک جایی درست از پشت همان پستویی که شاملو عشق را پنهان کرده بود بیرون می آمد و با نیشخندی تمسخر آمیز به تو نگاه می کرد و خونسرد می گفت من اینجام! اینجا بود که باز دلت می خواست بروی یک گوشه کِز کنی و به فلان کاسِت که از کنج خانه پیدا می کردی گوش کنی. خلاصه جمعه هامی شد…

https://soundcloud.com/heliata/jomeh-ha

میعاد

میعاد من و تو کجاست؟
کنار آن تک درخت روی تپه؟
یا در همهمه شهر؟
میان عابران شهرنشین؟
یا میان عاشقان گوشه نشین ؟
کجا با اضطراب دیدار
زمان را نگاه کنم
و بسنجم
شمار قدمهای دیر رسیده را؟

از پشت کدامین دیوار
و با نگاه کدامین یار
سر می رسی
و نخستین کلامت
کدام ترنم موزون را در دلم
زنده خواهد کرد؟

بگو برایم
از آن روز، از آن لحظه
که سرانجام
تو جسم می شوی
دستم را می گیری
و حالم را می پرسی
و من
بی دغدغه، سر مست
آواز پریشانی سر می دهم
بر بام سیاه دره سبز.

گذر ثانیه ها

می آید گاه و
می رود بیگاه

می نشیند قطره وار
بر غبار شیشه ای

می شود ناپیدا
با حضور هر آفتاب

آب و جارو می کند قالی را
از تیرگی روزمره

گاه می تکاند دردی را
از گرد و خاک ملحفه ای

گاه خود آن است
آن زوال جسم ها
در خفای رواندازها

عریانیم گویی
!در این البسه خشک زمان

بوراناچی در برف

هفته نامه کرگدن شماره چهلم
عکس: بهزاد غفاریان

بوراناچی
از چه روی
از کوه فوجی
بالا می روی؟

بهمنی در راه است
یا فورانی
از آتشفشان قلبی کهنه؟

قدم هایت چه می جویند؟

کدامین رد را
برای کدام رهگذر
به جای می گذارند؟

مگر نه آنکه
رفتن،
یعنی رفتن
پس این ردها
چه دارند بگویند
به آنکه دلبسته است
و می بیند حتی در بهار
هنوز رد پاها را
و دل می بازد به
امید بازگشت
یا می گرید
بر وداعی بی پایان؟

بوراناچی بگو
گوزن ماده
چه کرد
وقتی گوزن نر
با باد رفت و
دیگر بازنگشت؟

بگو
آسمان
چند بار گریست
بر آن ناله بی پایان؟

بگو
پرندگان چند بار
آن عبور را
در غروب جمعه
مویه کردند؟

بوراناچی بمان
آفتاب که شد برو!
مرا نه غمی ده
نه امیدی بخش.

برگرد.
بهار برو…