هزاران گل

و انتخاب دردناک است
که بجویی و بیابی
.یافته ای را میان توده ای
درست مثل آن زمان که
تو در سبدی بودی
میان هزاران گل دیگر و
من باید چون رهگذری
تو را از دسته ای می چیدم
و آوای « سالها بود
« تو را می جستم
.سر می دادم

اما چگونه می شود
برگزید یکی را میان هزاران
،و گفت تو پیامبری
،برگزیده ای
.تو بشارت ده دیگران را

مگر نه آنکه آن هزاران
خود برگزیدگانی در سایه
فرو رفته اند؟
و به جای پرستش تو
فتح می کنند قلب آن
برگزیده را؟

نه چیدن آیین من است
!نه پرستش سزای من

من خسته از گزینش قلبها
همه ساقهای بلند خوش فرمتان
را به آغوشی مهمان می کنم
و همه را یکباره
در گلدان سبز خانه
.جای می دهم

 

Laisser un commentaire

Votre adresse de messagerie ne sera pas publiée. Les champs obligatoires sont indiqués avec *