گورنشین

گام و گور
.با هم نمی گنجند
گنبد مینای من
به انداره همین گور
پهن است و
گِل، مرا شبانه
در خود می گیرد
چنان که آدم شد ناگاه
.و چنان که مرگ می شویم روزی

گرگها پریشانند
بر پریشان حالی گردبادی که
می پیچد در غریبی نگاه من و
.همسایه های گور نشینم

گودال ها پناه دادند ما را
بی آنکه پناهجو
.یا پناهنده ای باشیم
قیامت همینجاست
. و ما همان مردگان بازگشته ایم
گم شدیم در گودی قبر
هر شب
.و هر سپیده از نو برخاستیم

Laisser un commentaire

Votre adresse de messagerie ne sera pas publiée. Les champs obligatoires sont indiqués avec *