آتش

از آسمان خراشهای نیویورک
تا ساختمان فرو ریخته پلاسکو
در گوشم صدای مهیبی می پیچد
و نگاه صامت پرومته
بر من دوخته می شود.

به یاد دارد هنوز
آن کلاغ  را که
هر صبح می آمد
و تکه ای از
جگر درمانده اش را
می ربود.

او که روزی
یکه و جسورانه
مشعل  را
از برای صلح و آزادی
ربوده و بخشیده بود بر آدمیان،
امروز  چه ناباورانه
تماشاگر جنگ شعله هاست!

آتش زبانه می کشد
در برابر دیدگانش
و همه چیز می سوزد
برج آزادی
ساختمان پلاسکو
من
تو …

آوار

کجا بودند قطره ها

که ببارند بر تن  داغ  شما

 و نسوزد پوستین رُستمان این شهر؟

کجا بود صدای مهیب صاعقه ای

که بترساند  مردم  را از خیسی گوشیها

و راه را بگشاید برای مددی؟

کجا بودند آن همه ذره خاک

  که بجنگند با خشم  گرم آتش

.و شما را به ما باز گردانند

کجایید شما

و کجاست رفیق زیر آوار مانده این مرد؟

تو

.من کاوشگر جسم و روح تو اَم
دستهایم را
لایِ جنگل موهایت
می برم
و هزاران قناری
از آن بیرون می کشم
که شادمانه
.پر می کشند
با مرغانِ دریایی نگاهت
تا ساحل غرقه در خون لبهایت
.قدم می زنم

از این همه که گذشتم
به صخره شانه هایت
برمی خورم
و در چشم بهم زدنی
.از پا در می آیم

،عاشق
بیقرار
تکیه می دهم
بی خیال
بر نبضِ دیوارِ تنت
که مرا برای دمی
از آنِ تو میکند
و پر می کشانَدَم از
.خشکی من و تو

گورنشین

گام و گور
.با هم نمی گنجند
گنبد مینای من
به انداره همین گور
پهن است و
گِل، مرا شبانه
در خود می گیرد
چنان که آدم شد ناگاه
.و چنان که مرگ می شویم روزی

گرگها پریشانند
بر پریشان حالی گردبادی که
می پیچد در غریبی نگاه من و
.همسایه های گور نشینم

گودال ها پناه دادند ما را
بی آنکه پناهجو
.یا پناهنده ای باشیم
قیامت همینجاست
. و ما همان مردگان بازگشته ایم
گم شدیم در گودی قبر
هر شب
.و هر سپیده از نو برخاستیم

مانی

!مانی بیا
گلها را ببو
و با پروانه ها
.برقص
طعم ها را بچش
و بدان
.زندگی همیشه شیرین نیست

!مانی بیا
میان اسبان و گوسپندان
.پرسه بزن
گوش بسپار
.به سکوت درختان سالخورده
بخوان با پرندگان
.سرود ملی جنگل را

!مانی بیا
گام نخستین را تو بردار
و به وارستگی
راه شو
امید شو
.برای درماندگان خیال

!بیا مانی
ماندگار بیا
و مانا باش
برای من و
.برای گلهای مینای خانگی

هزاران گل

و انتخاب دردناک است
که بجویی و بیابی
.یافته ای را میان توده ای
درست مثل آن زمان که
تو در سبدی بودی
میان هزاران گل دیگر و
من باید چون رهگذری
تو را از دسته ای می چیدم
و آوای « سالها بود
« تو را می جستم
.سر می دادم

اما چگونه می شود
برگزید یکی را میان هزاران
،و گفت تو پیامبری
،برگزیده ای
.تو بشارت ده دیگران را

مگر نه آنکه آن هزاران
خود برگزیدگانی در سایه
فرو رفته اند؟
و به جای پرستش تو
فتح می کنند قلب آن
برگزیده را؟

نه چیدن آیین من است
!نه پرستش سزای من

من خسته از گزینش قلبها
همه ساقهای بلند خوش فرمتان
را به آغوشی مهمان می کنم
و همه را یکباره
در گلدان سبز خانه
.جای می دهم

 

مگذار مرا به شهر ببرند

مگذار مرا به شهر ببرند…

صدای من
که از اعماق این کرانه
بال می‌کشد
همان
هزاران گوش ماهی‌ تبعیدی شنهای ساحلیست
که جزر و مدّ نگاهت را
چون آهنگی موزون
.به خاطر سپرد

زادگاه من، اقیانوس
و زادروزم دقیانوسی است
که مردمانش چون کهف
به خوابی‌ صد ساله رفته اند.
شهر، غوغای بیدار مرا
در میان همهمه روزمرگی خود
در هم می‌شکند.

…مگذار مرا به آن‌ شهر ببرند

مرا همراه کن
آنجا که
تنها مهریه عروسهای دریایی
مرواریدهای نایاب مادربزرگانیست که
سالها پیش
بکارتهایشان را شادمانه
به مردان عاشق
شوهر دادند
و شبانه‌ رقصیدند بر
تصویر پوچ ما در خشکی
که به خورشید پشت کردیم
و ماه را
در قاب‌های پنجره‌های آهنینمان
زندانی کردیم.

مگذار مرا به شهر ببرند…

کوچ زمان

زمانی می رسد

که تو می شوی
و آن من گذشته را
آرام آرام
لب اولین دریاچه
به همان اولین قایق
می بخشی
و قدم قدم
روی گلهای میخک
راه می روی،
و می خندی
به نقابِ چهره های جدید.

آسمان که خانه ات شد
به صدفها گوش می کنی
و خیس می شوی
با هر سخن دریا.

آزاده می شوی
از هر جنگ ِروح با روح
و می پری
سرمست
از تمامی نیمکت های چوبی
که روزی
تو را
به یاد من می انداخت.

می رقصی با شاپرکها
و ازعشقِ قوی سفید
به قویِ خاکستری در خواب
عکس می گیری.

بالا می روی از
آسمان آبی یا خاکستری
و با سیاره ها می گردی
گِرد گالیله و کلیسا.

از کمان رنگین زمان
سٌر می خوری
و با بهار سبز می شوی
و می رویی بر تنِ نامیرای زمین.

امروز، فردا

نوادگان ما که مرده اند
امروز،
شاهد جنگها بوده اند
دیروز.

کجا
و از کدام دریچه
زاده شوند،
مردگان فردای من و تو؟

نیاکان من و تو
که ساختند امیدها
دیروز،
می خندند بی صدا
بر ویرانه های ما
امروز.

من و تو
زندگان و مردگان
در این سرای سپنج
امروز،
می زاییم
در وادی خطر
کودکان صفر
فردا.

فراموشی یاد « ما »
در قالب « من »
فردا،
نیست جز
قاب خالی تن
امروز.

به من بگو آخر
آسمان آبی کدام فردا
می شوید
غبار خاکستر امروز؟

زمان از میان رفته دیروز
رهزن کدام زمانه است
امروز؟

به گمان تو
زمین
فردا
گِرد آن ماه
می گردد
هنوز؟

خواب

شب است.

شمعدانیها می خوانند
آن آواز عاشقانه به خواب رفته را.

مردی سیگار می کشد.

نگاه دختری
بر شیشه پنجره مات می ماند.

نور بنفشی
از پنجره اتاقی در دوردست
با مهتاب شب
همخواب می شود.

لاک پشتی به کندی
از جاده شهری می گذرد
و زندگی
گوشه ای از زمین
به خواب می رود.

مرگ
آرام آرام،
با طنین موزون پیانویی
از کنجش
بیرون می آید.

هزاران امید
با جغدی از زمین
پر می کشد
و زمان
در غاری
دربیابانهای آفریقا
پنهان می شود.

شتری می گذرد
و زنگوله
بانگ هزاران قدم انسان است.