سیب

بیا بگریزیم
از این رسم مردمان تکراری
چون دو آهوی گریز پا
در کنجی،
بیابانی
خانه کنیم
و با شیران مردم گریز
پیاله ای بزنیم.

مرا و تو را
اینجا هوایی نیست.
اینجا که
تاریخ دانان
از تاریخ
درس نمی گیرند
و خداپرستان
از خدا نمی دانند.

اینجا
هنوز فرشتگان
بهترینانند.
آنان که خاضعانه
و زاهدانه
خدا را
هر دم
بی احساسی
سجده می کنند.

ما اما
رنج را تا
عمق استخوانهای سفیدمان
بسان عاجهای فیلی
شکاندیم
و چشیدیم
زیر هبوط یکباره درک
طعم تلخ تنهایی را.

ما تنهایان بهشت و زمین
قلم زدیم بهت طغیانی عشق را
میان آدمی که
از درخت
بهترین سیب را چید.

مرگ

چنان از مرگ می گوییم
گویی هرگز نمی میریم.

چیست
این یکه خوابِ تو در تو
که خیال را مُهر میکند
بر تن سترگ حقیقت
و بیرون می کشد
لبخند و غم را
از کالبد زندگانی آدمیانی
چون من و تو؟

مرگ دور نیست
اما دوریم
من و تو
از باور دور نزدیک مرگ
که کامش را گشاده
برای آغوش من و تویی
که دست و پا می زنیم
هر روز
از برای محالهایی
که شاید بینجامد
که شاید نینجامد.

محبوبم بدان!
مرگ اینجاست
همینجاست
پشت پنجره بسته ما!

این سکوت پرهیاهو

شب در من قدم می زند.
عقربه ها بر افقی نامعلوم
گذر عمر را
می نوازند.
رهگذری می خندد
و سگی
فردا را پارس میکند.
آفتاب، ماه می شود
و خواب
بیدارمی شود.
نترس!
این سکوت پرهیاهو
آتش بس جنگ دردهاست.