امروز، فردا

نوادگان ما که مرده اند
امروز،
شاهد جنگها بوده اند
دیروز.

کجا
و از کدام دریچه
زاده شوند،
مردگان فردای من و تو؟

نیاکان من و تو
که ساختند امیدها
دیروز،
می خندند بی صدا
بر ویرانه های ما
امروز.

من و تو
زندگان و مردگان
در این سرای سپنج
امروز،
می زاییم
در وادی خطر
کودکان صفر
فردا.

فراموشی یاد « ما »
در قالب « من »
فردا،
نیست جز
قاب خالی تن
امروز.

به من بگو آخر
آسمان آبی کدام فردا
می شوید
غبار خاکستر امروز؟

زمان از میان رفته دیروز
رهزن کدام زمانه است
امروز؟

به گمان تو
زمین
فردا
گِرد آن ماه
می گردد
هنوز؟

خواب

شب است.

شمعدانیها می خوانند
آن آواز عاشقانه به خواب رفته را.

مردی سیگار می کشد.

نگاه دختری
بر شیشه پنجره مات می ماند.

نور بنفشی
از پنجره اتاقی در دوردست
با مهتاب شب
همخواب می شود.

لاک پشتی به کندی
از جاده شهری می گذرد
و زندگی
گوشه ای از زمین
به خواب می رود.

مرگ
آرام آرام،
با طنین موزون پیانویی
از کنجش
بیرون می آید.

هزاران امید
با جغدی از زمین
پر می کشد
و زمان
در غاری
دربیابانهای آفریقا
پنهان می شود.

شتری می گذرد
و زنگوله
بانگ هزاران قدم انسان است.

سیب

بیا بگریزیم
از این رسم مردمان تکراری
چون دو آهوی گریز پا
در کنجی،
بیابانی
خانه کنیم
و با شیران مردم گریز
پیاله ای بزنیم.

مرا و تو را
اینجا هوایی نیست.
اینجا که
تاریخ دانان
از تاریخ
درس نمی گیرند
و خداپرستان
از خدا نمی دانند.

اینجا
هنوز فرشتگان
بهترینانند.
آنان که خاضعانه
و زاهدانه
خدا را
هر دم
بی احساسی
سجده می کنند.

ما اما
رنج را تا
عمق استخوانهای سفیدمان
بسان عاجهای فیلی
شکاندیم
و چشیدیم
زیر هبوط یکباره درک
طعم تلخ تنهایی را.

ما تنهایان بهشت و زمین
قلم زدیم بهت طغیانی عشق را
میان آدمی که
از درخت
بهترین سیب را چید.

مرگ

چنان از مرگ می گوییم
گویی هرگز نمی میریم.

چیست
این یکه خوابِ تو در تو
که خیال را مُهر میکند
بر تن سترگ حقیقت
و بیرون می کشد
لبخند و غم را
از کالبد زندگانی آدمیانی
چون من و تو؟

مرگ دور نیست
اما دوریم
من و تو
از باور دور نزدیک مرگ
که کامش را گشاده
برای آغوش من و تویی
که دست و پا می زنیم
هر روز
از برای محالهایی
که شاید بینجامد
که شاید نینجامد.

محبوبم بدان!
مرگ اینجاست
همینجاست
پشت پنجره بسته ما!

این سکوت پرهیاهو

شب در من قدم می زند.
عقربه ها بر افقی نامعلوم
گذر عمر را
می نوازند.
رهگذری می خندد
و سگی
فردا را پارس میکند.
آفتاب، ماه می شود
و خواب
بیدارمی شود.
نترس!
این سکوت پرهیاهو
آتش بس جنگ دردهاست.